
برو ای دوست برو برو ای دختر پالان محبت بردوش
دیده بر دیده من مفکن و نازت مفروش
به خدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست
تف بر آن دامن پستی که تو را پروردست
کم بگو جاه تو کو مال تو کو بنده زر
کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر
گرطلا نیست مرا تخم طلا مردم من
زاده رنجم و پرورده دامان شرف
نوشته شده توسط دوتنهای عاشق در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 19:39 موضوع | لینک ثابت

الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم
چه میخواهی چه میجویی در این کاشانه عورم
چه سان گویم چسان گویم حدیث قلب رنجورم
از خوابیدن
در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمیدانی چه میدانی که اخر چیست منظورم!
تن من لاشه فقر است و
من زندانی زورم.کجا میخواستم مردن
حقیقت کردمجبورم.
چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سر گردان به ساز مرگ رقصیدم
فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم
زبس که با لب محنت زمین فقر بوسیدم
همان دهری که با پستی به دندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و میگفتم انسانم
شکست و خرد شد
افسانه شدروزم به صد پستی
کنون ای رهگذر...............
درقلب این سرمای سرگردان
به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی
که تا بیرون کشم از
قعر ظلمت نعش آزادی!!!!
نوشته شده توسط دوتنهای عاشق در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت

حتما این داستانو شنیدیداما دلم میخواد یه باره دیگه تکرار کنم تا اونایی که تا حالا نشنیدن و نخوندن بخونن .
یه پسر نابینا بود که عاشقه یه دختری شده بود اون دو تا خیلی همدیگرو دوست داشتن و به هم عشق میورزیدن پسره همیشه به دختره میگفت من اگه چشم داشتم تا آخرعمرم در کنار تو میموندم و با تو زندگی میکردم اما حیف که نابینا هستم.یک روز به پسره جوان خبر دادند که یک نفر حاضر شده چشماشو به اون هدیه کنه .عمل چشمهای پسر با موفقیت انجام شد و پسر بینایی خودشو بدست اورد.اون پسر وقتی با عشقه خودش روبه رو شد متوجه شد که دخترک نیز نابیناسیت از این وضع خیلی ناراحت شد و با عصبانیت رو کرد به دختره و گفت من نمیتونم با یه دختره نابینا زندگی کنم لطفا برو منو تنها بذار تا بتونم برا زندگیه خودم تصمیمه عاقلانه ای بگیرم .دختر از شنیدن حرفهای پسره جوان بسیار ناراحت و دل شکسته شدو در حالی که اشک در دیدگانه تاریکش حلقه زده بود و داشت از پسرک جدا میشد رو به سویه پسر کرد و گفت:
ترو خدا مراقب چشمام باش چون خیلی ترو دوست داشتن
نوشته شده توسط دوتنهای عاشق در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 18:10 موضوع | لینک ثابت

گفتمش بی تو چه میباید کرد؟ عکس رخساره ی ماهش را داد...
گفتمش همدم شبهایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد.......
وقت رفتن همه را میبوسید به من از دور نگاهش را داد.......
یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد ........
نوشته شده توسط دوتنهای عاشق در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 15:43 موضوع | لینک ثابت

سلام به همه ی دوستان گل و مهربون خودم . امیدوارم هر جا هستید همیشه شاد باشید و زندگی به کام باشه . سلامی به بلندی کوه های البرز و زاگرس به کسانی که لطف میکنن و ما رو از نظرات قشنگشون بی نصیب نمی زارن و همیشه به وبلاگ من یا بهتر بگم وبلاگ خودشون سر می زنن . امروز میخوام واستون یه داستان تعریف کنم یه داستان که آدم تحت تاثیر قرار می گیره. حتماْ داستان رو تا آخرش بخونید و نظرتون رو بگید. می خوام نظر شما رو هم درباره این داستان بدونم ....
داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلند ترین کوه ها بالا برود.او پس از سال هاآماده سازی٬ ماجرا جویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خودمیخواست ٬ تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندی های کوه را تماماْدر بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید ٬همه چیز سیاه بود و اصلاْدید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود .همان طور که از کوه بالا میرفت ٬ چند قدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خوردو در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد ٬ در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید٬واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم ٬همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است؛ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بکشد :«خدایا کمکم کن !» ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد
جواب داد : «از من چه می خواهی؟»
- ای خدا نجاتم بده !
واقعاْ باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم ؟
- البته که باور دارم
- اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن ......
یک لحظه سکوت .... مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. مرد فقط خودش رو قبول داشت و نمی خواست طناب رو رها کنه شاید جرات این کار رو نداشت .... صبح روز بعد گروه نجات برای کمک به مرد آمده بودند... ولی گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.....و او فقط یک متر از زمین فاصله داشته است . آدم یخ زده همان مردی بود که طناب رو رها نکرده بود . مرد آنقدر به طناب وابسته بود و نمی خواست طناب رو رها کنه . مرد نمی دونست که فقط یک متر از زمین فاصله داره
چقدر به طنابمان وابسته ایم ؟
آیا حاضرید آن را رها کنید ؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را نباید فراموش کرد ؛هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده است و یا تنها گذاشته٬هرگز فکر نکنید که مراقب شما نیست ....
نوشته شده توسط دوتنهای عاشق در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت
ابرهای پاییزی
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پایه بشر به زمین نرسیده بودفضیلتها و تباهی ها در همه جا شناور بودند آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جم شدند خسته تر و کسل تر از همیشه .ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:((بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک)).همه از این پیشنهاد شاد شدندودیوانگی فورا فریاد زد:((من چشم میگذارم.من چشم میگذارم)).و از انجایی که هیچ کس دوست نداشت به دنباله دیوانگی بگردد همگی قبول کردنداو چشم بگذاردو به دنباله آنها بگردد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن...یک.....دو.....سه....همه رفتند تا جایی پنهان شوند!
لطافت خودرا به شاخ ماه اویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.
اصالت در میان ابرها مخفی شد.
هوس به مرکز زمین رفت.
دروغ گفتزیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت.
و دیوانگی مشغوله شمردن بود.هفتادو نه.....هشتاد..هشتادو یک....همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه میدانیم عشق را نمیتوان پنهان کرد.در همین حال دیوانگی به پایانشمارش میرسید.نود و پنج....نودوشش...نودوهفت.هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد:((دارم میام.دارم میام))و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی تنبلیش امده بود تا پنهان شود و لطافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ را ته دریا و هوس را در مرکز زمین.یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق.او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد:((تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است))
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو برد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته بیرون آمد.با دست هایش صورت خود را پوشانده بودو از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمیتوانست جایی را ببیند.او کور شده بود.دیوانگی گفت:((من چه کردم.من چه کردم.چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟))عشق پاسخ داد:((تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من شو))و از آن به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او و راهنمای اوست
نوشته شده توسط دوتنهای عاشق در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 14:20 موضوع | لینک ثابت

اینم یه عکس از جوونیام هی هی هی یادش بخیر
نوشته شده توسط دوتنهای عاشق در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 9:29 موضوع | لینک ثابت
من امشب از غزل از مثنوی از گریه سرشارم سرم را میگذارم بی تو رویه شانه تارم
پری های خیالم ناگهان در رقص می آیند که تو شرقی ترین آئینه می آیی به دیدارم
سرت را میگذاری روی زیر اندازی از چشمم گاهم میکنی چشمی که عمری کردی انکارم
دل من گرچه چشم زخمیه اسفندیاره اما چگونه میتوانم از نگاهت دست بردارم
تو رفتی و منم ماندم با شعر و سه تار اما به دندان پشت دستم مینویسم دوستت دارم
نوشته شده توسط دوتنهای عاشق در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
تقدیم به دوستای خوبم رضا شابو .رضا جکی.ارسلان.مجید.اسی.سروش و بقیه دوستای عزیزم
تقدیم به تمام دوستانه عزیزم خصوصا رضا شابو گل
تقدیم به همه کسانی که دوستم دارن و دوستشون دارم
تقدیم به اونایی که زخم خورده خنجره عشقند
تقدیم به تمامه کسانی که نا امید هستن و به زندگی جوره دیگه ای نگاه میکنن
هوییییییییییییی کجا داری میری قلبمو بده
این عکسرو تقدیم میکنم به اونی که خیلی دوسش دارم .امیدوارم خوشش بیاد.
درباره وبلاگ

ایم وبلاگ صرفا برای خالی کردنه دلمون ساخته شده و حرفها و شعرهایی که توش مینویسیم همه حرفهایه دلمونه امیدوارم خوشتون بیاد
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY